تبليغاتX
حرف دل
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

 

 

وقتي سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کناردستم نشسته بود واون منو"داداشي" صدا مي کرد.

به موهاي مواج وزيباي اون خيره شده بودم وآرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت:"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوستش قلبش روشکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکاررو کردم.
وقتي کنارش روکاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعداز 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه. به من
نگاه کرد وگفت:"متشکرم".
ميخوام بهش بگم،ميخوام که بدونه،من نميخوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده،اون نميخواد با من بياد".
من با کسي قرارنداشتم.ترم گذشته مابه هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنرنداشتيم باهم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهروبرادر".

ما هم باهم به جشن رفتيم.
جشن به پايان رسيد.من پشت سراون،کناردرخروجي ايستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيباواون چشمان همچون کريستالش بود.

آرزومي کردم که عشقش متعلق به من باشه،امااون مثل من فکر نمي کرد و من اين روميدونستم.
به من گفت:"متشکرم، شب خيلي خوبي داشتيم".
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه،من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما ...  من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
يه روزگذشت، سپس يک هفته، يک سال ...

 قبل ازاينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.

من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته هاروي صحنه رفته بود تامدرکش رو بگيره.
ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. امااون به من توجهي نمي کرد ومن اينو ميدونستم.

 قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد، باهمون لباس وکلاه فارغ التحصيلي، با گريه منودرآغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت وآروم گفت توبهترين داداشي دنياهستي، متشکرم.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نميخوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما ... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
نشستم روي صندلي،صندلي ساقدوش،اون دختره حالاداره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" روگفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد.

 من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينوميدونستم.
اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تواومدي؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه  من نميخوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .
اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،
دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به
اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم.
من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتي ام ...
نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ...............

 

+ نوشته شده توسط ایمان در جمعه 1387/01/02 و ساعت 18:45 |

 

                

سلام دوستان ببخشید که دیر اومدم از اینکه لطف داشتیدو بهم سر میزدید ممنونم امیدوارم موفق پیروز شاد و سر بلند باشید

روز عاشورا بود , مادری رو دیدم که دست دختری رو گرفته بود و سر مرقد شهدای گمنام می رفت وقتی دقت کردم شنیدم داره با یکی از شهدای گمنام درد دل می کنه آخه اون مادر یکی از شهدائی بود که هنوز مفقود الاثر بود هنوز شهیدش به دستش نرسیده بود اما میومدو با شهدای گمنام به جای پسرش صحبت می کرد ناراحت شدم اما درد دل این مادر اینقدر قشنگ بود که نتونستم براتون ننویسم مادر داشت می گفت : دخترم برو به ایست پائین پای بابات تا بابات ببینه دخترش چه بزرگ شده ببینه دخترش قد کشیده واسه خودش خانومی شده ببینه دخترش کمکم وقت شوهر کردنشه اما پدرش نیست تا کنار دخترش باشه دختر داشت گریه می کرد و یک دفعه بغز دختر ترکیدو شرو کرد به درد دل کردن بابا نگاه کن منم دختر کوچولوی تو الان بیست سالمه بابا همه وقتی شوهر میکنن پدرشون کنارشونه من تو که نیستی چه کار کنم بابا دلم واست تنگ شده من که ندیدمت اما مادر بزرگ میگه تو خیلی مهربون بودی من الان با کی صحبت کنم بابا آخه منم دوست دارم سرمو بذارم رو شونتو بشینم گریه کنم از تنهائیام واست بگم بگم وقتی نبودی چقدر مادر بزرگ زحمت کشید تا من بزرگ شدم و.... دیگه من که نتونستم تحمل کنم بعد از چند دقیقه که گذشت رفتم پیششونو ازشون بابت اینکه حرفاشونو گوش داده بودم معذرت خواهی کردم و رفتم تا حالا هم که این مطلب و نوشتم و شایدم تا آخر عمرم به فکر اونا باشم چون خیلی سخت بود راستی مادر اون شهید بهم گفته که پسرش تو جنگ مفقود الاثر شده بود راستی بچه ها ببخشد اگه ناراحتتون کردم

+ نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1386/11/16 و ساعت 16:7 |

سلام امروز ششم محرمه نمی دونید چقدر دلم واسه زنجیر زدن چقدر تنگ

شده آخه من هر سال زنجیر می زدم امسال اونقدر آرنجم درد می کنه که

نمی تونم زنجر بزنم وقتی می گفتن بگو مظلوم حسینم وقتی با تمومه

توانم داد می زدم مظلوم حسینم چی میشد امسال وقتی می گن بگو

مظلوم حسینم چقدر دلم می خواست تو صف باشمو داد بزنم آخه خدا

خودت که می دونی من چقدر دوست دارم تو محرم زنجر بزنم وقتی میگن

یا حسین دلم می خواد با اخرین توانم داد بزنم می خوام مثه سالای قبل

منم بگم یا حسینو زنجیر بزنم خدایا مگه خیلیا تو محرم از امام حسین شفا

نمی گیرن چرا من که اینقدر دوست دارم تو دسته ها باشم من که هر سال

با عشق تموم میومدم یا حسین می گفتم من که وقتی یاد بی بی فاطمه و

پهلوی شکستش می افتم اشک امونمو می بره منکه عاشق نام ابوالفضلم

چرا مگه امام حسین ما رو دوست نداره عمه جان زینب به امام حسین بگو

ما که بز شما اماما کسیو نداریم ما که تو این دنیا بی یارو یاوریم شما دیگه

مارو تنها نذارید ما خیلی محتاج شمائیم پس تموم بیمارا رو شفا بده تمومه

گرفتارا رو رفع گرفتاری کن تموم مردم از لطف خودتون بی نصیب نذارید اونایو

که محتاجند نذارید دستشون جلوی هیچ ظالمی دراز بشه .

 

 

+ نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1386/10/25 و ساعت 9:49 |
                                           بنام خالق هستی بخش

سلام بازم شب یلدا نزدیکه تو نیومدی اخه این شب و من بدون تو چه طور صبح کنم هر شب من آخه یه شب یلداست بی پایان و طولانی می دونی چه جور صبح میشه میدونی چقدر به فکرتم آخه یه سراغی فقط ببینی من مرده ام یا زنده میدونی تو شب یلدا دوست داشتم چه کار کنم بشینمو فال حافظ بگیرم اگه اجازه بدی برای عشقمون من بمیرم بشینمو جیک جیک مستونه سر بدم برای هر خنده تو دیوار غمو ویرونه کنم حالا این کارا رو من واسه کی انجام بدم آخه با کی بشینم تو شب یلدا صحبت کنم درد دل کنم تا جای خالی تو رو واسم پر کنه مگه کسی می تونه جای خالی تو رو واسم پر کنه راستی عزیزم میدونی که فردا عید عیدت مبارک تو هم یادی از من می کنی یا می خوای عیدمم مثه همه روزام بارونی باشه می خوای تو عید قربان چی واست بخرم می خوای واست دلمو قربونی کنم که باورت بشه دوست دارم میدونی منم ارزو دارم بیا می دونی خیلی دلم می خواد بهت بگم عزیزم عیدت مبارک میدونی چقدر واسم سخته که تورو نبینم همیشه دوست داشتم تو این روزا کنارت باشم اما نمی دونستم یه روزی میاد که حتی تو به فکرم نیستی نمی دنستم یه روزی تو اشکمو در بیاری می دونی امسال می خوام عیدی بهت چی بدم یه قطره از اشکامو میدونی ازت چی عیدی گرفتم یه حسرت اونم حسرت اینکه در کنارم نیستی از خدا می خوام هر جا هستی بهت سلامتی بده عزیزم عیدتم مبارک شب یلداتم انشاالله به خوبی و خوشی بگذره

 

+ نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 1386/09/29 و ساعت 22:27 |

 

                            بسم الله الرحمن الرحیم

سلام حجت جان سیزده روز دیکه دو سال میشه که رفتی اره دوساله که منو تنها گذاشتی ورفتی دیگه الان باید

 

خدمتت تمام می شد تو این دوسال هیچ وقت باورم نشد که دیگه نیستی هر وقت از در مغازه عموت میگذرم

 

منتظرم بیای و مثه قدیما با هم صحبت کنیم تو بگیو من گوش کنم من بگمو تو گوش کنی حجت دوریت خیلی

 

سخته حجت تو که رفته بودی که خدمت سربازی چرا وقتی اومدی جنازه تو رو واسمون اوردند چرا وقتی

 

بیمارستان بودی نگفتی به من زنگ بزنند تا من از سر خدمتتم بیامو تو رو ببینم تو که میدونستی من چقدر تو

 

رو دوست دارم حجت بهم بگو تو خدمت چه بلائی سر حجتم اوردند که بعد از فرستادنش کور شد حجت بگو

 

چه ارزوهای داشتی تا همه بدونند بگو حجت, نمیدونی وقتی رفتی چه اتیشی تو دلم به پا شد اما حجت تو که

 

بی معرفت نبود نبودی چرا دیگه نمیای یه سری به من بزنی من که تو رو فراموش نکردم چرا تو منو

 

فراموش کردی حجت چرا نمیای تو خوابم منکه خیلی وقتا به امید این می خوابم که تو رو تو خواب ببینم نکنه

 

لیاقت ندارم تو خوابم ببینمت حجت منتظرتم که تو خواب ببینمت اخه دلم خیلی واست تنگ شده چشم انتظار

 

همیشگی تو ایمان

 

گالری عکس عاشقانه گالری عکس

< Previous

 

 

+ نوشته شده توسط ایمان در شنبه 1386/09/10 و ساعت 14:55 |

 

سلام امروز سه سال و پنج ماه و سه روز که ندیدمت نی دونم شاید تو هم نخوای منو ببینی راستی عید هشتادو پنج اومدم تهرون که ببینمت اما هر چی منتظرت بودم نیومدی انتظارم چیز بدیه اما نمی دونی با چه غمی اونجا رو ترک کردم غم ندیدن تو از یه طرف غم  حقیر شدنم از یک طرف بله درسته حقیر شدم اما حقیر  شدنو بخاطر تو بجون خریدم نمی دونی اون روز من تا ساعته دو که باید حرکت می کردم به سمت خونه مثه ولگردا تو خیابونا پرسه می زدم وبه امید دیدن تو تو هر ماشینی که از توی اون خیابون می گذشت و نگاه می کردم شاید تو رو ببینم نمی دونی چقدر سخته ادم تو یه شهر فامیل داشته باشه اما یه جوری باشه که نتونه اونجا بره یا منتظر باشه و چشو انتظار نداشته باشه راستی اون روز از قم زنگ زدم خونتون هر بوقی که می خورد یه دنیا باهات صحبت می کردم از تموم دل تنگیهام واست می گفتم اما وقتی صدایی پشت خط گفت: الو دلم یک دفعه ریخت پایین خونه دل کلامم مثه اب خوردن خراب شد و ریخته شد رو سرم اون موقع بود که انگار اب سر به روی پیکره بی جانم ریختند راستی فکر نکنم دیگه ببینیم چون می خوام دیگه تهران نیام میدونم شما هم اینجا نمی یایند اگه هم تهران اومدم دیگه خونه ی هیچ کسی نمیرم   بگذریم....

راستی صداتو خیلی وقته که نشنیدم دلم واسه صدات واسه اون نگات خیلی تنگ شده نکنه داری خسیس میشی نمی خوای من دیگه صداتو بشنوم نمی خوای من دیگه ببینمت باشه منم می خوام مثه خودت بشم منم دیگه باهات کار ندارم تا بمیرم اون موقع نیای بگی صورتت کجاست می خوام ببینمش اول صبح اومدم می خوام صورتت کجاست می خوام بشورمش بگی اومدم از خواب ناز بیدارت کنم  نگی صدات چی شد می خوام صداتو بشنوم اون موقع به جای من باید به یه سنگ نگاه کنی فکر نکنی دلم سنگ میشه یا دلم از اومدنت سرد میشه نه منم مثه الان تو می خوام خسیس بشم به عکسم که نگاه می کنی نگی چرا بهت یه لبخند نمی زنم اگه اومدی سنگ قبر و بجای من نگیری بگی تو هم سرد شدی بگی یه نگاهم دیگه به من نمی کنی یه لبخندم دیگه به من نمی زنی نگی دلم واسه حرفات تنگ شد چرا دیگه با من حرف نمی زنی نگی گریه می کنم که بیای اشکامو پاک کنی اما هر چی منتظر موندم نیومدی که اشکامو پاک بکنی اون صورت نازمو از غصه ها ازاد بکنی اما اون موقع من دیگه رفتم اما بعد من دیگه غصه نخور که من طاقت اشکاتو ندارم می گم دوست ندارم اما از همه دنیا بیشتر دوست دارم .

نویسنده: ایمان یاریان

 

 

Eman_yara2000@yahoo.com

www.eman2020.blogfa.com

 

+ نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 1386/08/17 و ساعت 13:18 |

 و

اهنگ

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

JavaScript Codes
Time spent here:

webloger site